شعر

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:23  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:20  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:18  توسط بانوی ایرانی  | 

 

چوبیایی

 

گفته بودم تو بیایی،غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

گر بیایی دهمت جان ور نیایی کشدم غم

من که باید بمیرم،چه بیایی چه نیایی

 

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

 

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برایید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس گه بر گنج شما پرده شمایید

مولانا

 
 
 
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
 

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

 

 
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
 
 

ای خدا کاشکی برای آدمات

دل بی رنگ و ریا ساخته بودی

کاشکی جای غضب و کینه ی دل

دل پر مهر و وفا ساخته بودی

دیگه قلب آدما از آهنه

کارشون ریا و تهمت زدنه

آدما از همه چی دل بریدن

جای روز به سنت شب رسیدن

وای از این سنت بی جا

وای از این رنگ و ریا

وای از این قلب دو رنگ و

دل ســنــگ آدمـــا

دیگه قلب آدما از آهنه

کارشون ریا و تهمت زدنه

 

پایه من جوونیتو هدر نکن دلبر ناز

باخت من کافیه تو دیگه به پای من نباز

توی قلب مهربونت واسه من خونه نساز

توی قلب مهربونت واسه من خونه نساز

منه بازنده رو خوب ببین برو تنهام بذار

من یه پاییزی ام و ولی تو چی گل بهار

دل به کی بستی عزیزم به منه بی کس و کار

دل به کی بستی عزیزم به من بی کس و کار

قدر دنیارو بدون لحظه هاشو حروم نکن

برو و دو روز دنیارو با من تموم نکن

منو باز با اشکای قشنگت رو به رو نکن

منو باز با اشکای قشنگت رو به رو نکن

آخه من خودم ته راه رو دیدم سیاهیه

آخر اینهمه عشق و عاشقی تباهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جایه یه ماهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

 

 

آمدی معجزه کردی   
آمدی با رخ زیبا
آمدی با قد رعنا
آمدی شاد و فریبا
تو مرا از قفس تنگ زمان
تو مرا از تپش سرد خزان
تو مرا از شب هجران
به فراسوی قیامت
به بهشت پر ز رحمت
به شرابی بی ندامت
رهنمودی
آمدی در دم آخر
تو مرا روح دمیدی
آمدی با سبد گل
تو مرا تازه نمودی
من همانم
ولی امروز جهان را
با دوچشم پر زامید
نگریستم
من جهان پر زعشق و عاشقی را
از نگاه تو بدیدم
من از امروز غلامت
من اسیر هر کلامت
من شکار هر خرامت
به تو امید ببستم
با تو پیمان نمودم
که دیگر تا دم آخر
دل من خانه، توست
روح من بسته، توست
عشق من همره توست
چشم من در پی توست

 

خداحافظ گل نازم،کاشکی مهربون نبودی

میدونم سخته جدایی،آخه عادت کرده بودی

بعد من خودم میدونم،سقف زندگیت خرابه

اگه غیر اینه عشقم،چرا چشمات خیسه آبه؟

چرا چشمات خیسه آبه،سرتو بذار رو شونم

عاشقونه بغلم کـــن،یا ازم بخــــــواه بمونم

چرا شونه هات می لرزه،مگه سردته گله من

اگه می گی خوب خوبی،چرا خیسه شونه ی من؟

تو اصلا بگـــــو ببینم،چرا ساکــــــتی نمی ری؟

مگه تو نخواستی از من قول موندنو بگیری؟

توی لحظه های رفتن،سرتو بذار رو شونم

می خوام دل بکنم از تو،یه کاری بکن نتونم

یه کاری بکن که دیگه،حرف رفتنو نیارم

بذار اشکاتم بباره،که حسابی کم بیارم

هی توی چشام نگاه کن،تا منم اشکی بریزم

هی ازم بخواه بمونم،حس خوبیه عزیزم!

 

 

کاش

کـاش بودی تا دلم تنها نبود تا اســـیر غصه ی فـــردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرد من بی خبـر از موج و از دریا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگـی زیبــا نبود

 

 

 
 
 
 
 

بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

درنهانخانه ی جانم،گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه،محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

_«از این عشق حزر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب،آئینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا،که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم:«حزر از عشق!؟_ندانم

سفراز پیش تو؟هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر،لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم...»

باز گفتم که:«تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حزر از عشق ندانم،نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب،نالهی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید:که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم،نرمیدم.

رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم،

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری

قرمز

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:2  توسط بانوی ایرانی  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:26  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:55  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:54  توسط بانوی ایرانی  | 

شعر های عاشقانه

گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد


گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد


وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد


یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد


به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد


غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد


می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی


می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی


دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو

بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم .


هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد

باعث ریختن اشکهای تو نمی شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:46  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:41  توسط بانوی ایرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:38  توسط بانوی ایرانی  |